تبليغاتX
بهروز


بهروز

بهروز

در زبان مازندراني داستاني هست راجع به كنس دار!!! كه به دليل چوب سخت و محكم ان درخت ، تنه اش به سختي قابل بريده شدن مي باشد. و اينكه مردي شروع مي كند به بريدن تنه اين درخت و همگان با تعجب به كار او مي نگرند كه چگونه دسته تبر در برابر ضربه هاي اين مرد دوام مي اورد و وقتي به دسته تبر دفت مي كنند مشخص مي شود كه جنس اين دسته از تنه همان درخت است. اري بهترين گزينه چوبي از جنس همان درخت بود. وقتي دقت مي كنم در ميابم كه سرنوشت روزگار ما نيز به اين داستان بي شباهت نيست.

اما هر چه با خود عهد مي بندم تا تحمل كنم و دم بر نياورم انگار فايده اي ندارد. اخر دلم مي سوزد اين روزها. از اين تكرار تاريخ. و چه سخت تكرار شونده است اين تاريخ.

وقتي به اين چند روز اخير و اين جنايات و اين دادگاهها و نامه ها و بيانيه ها و دل نگراني ها و اضطراب ها مي نگرم ، وقتي مي نگرم به سينه شكافته ندا و جمجمه شكسته محسن و اشكهاي مادر سهراب و اشكان ۱۲ ساله در بهشت زهرا به همان اندازه كه بغض گلويم را ميفشارد ،دلم ميسوزد . دلم ميسوزد اين روزها به حال ان جوانان و نوجوانان ديروز كه يقينآ ان روزها اميدهاي امروز سرزمينمان بودند. دادگاههاي امروز را كه با ان روزها مقايسه ميكنم مي بينمنم چقدر بزرگ بود ان جوان نحيفي كه حتي توبه ظاهري را هم نپذيرفت و چوبه دار را شرمسار اشكهاي مادري ساخت كه نه مامني بود براي مويه هايش و نه ازادمردي تا برسد به فريادش. دلم ميسوزد براي ان جوان برومندي كه از بين گلوله و قران هر دو را انتخاب كرد و استناد كرد به قران و با اين استناد و به حكم همان قران گلوله بارانش كردند. اري پدر حق با تو بود تويي كه با خيلي از ان ها روزگاري را سپري كرده بودي و ان روزها را در زندان به چشم ديده بودي و شنيدن كي بود مانند ديدن.

دلم ميسوزد براي جوانان امروز اين سرزمين كه براي فرداهاي بهتر دل بسته بودند به اين چريك هاي كت و شلواري و چگواراهاي فكولي ( يا فوكلي يا فكلي يا فوكولي ) . دلم ميسوزد براي جوانان امروزمان كه نمادشان چه كسي شده است؟ مهندس موسوي. نخست وزير ان روزها و ان اعدام ها كه در روزگار عهده داري مسئوليت دم بر نياورد و امروز كه از اريكه قدرت دور مانده دم از حقوق زندانيان و توجه به راي مردم ميزند. دلم ميسوزد براي جوانان امروز سرزمينمان كه براي استيفاي حق خود بايد به دامان اين شيخ كروبي پناه برند. او كه امروز نامه مي نويسد به هاشمي و ان روزها نامه مي نوشت عليه منتظري. اخر جناب شيخ مگر خواسته ان روزهاي منتظري چه بود كه انگونه عليه اش بسيج شديد. مگر نه اينكه ان دختركان و دوشيزگان هم فرزندان ايران عزيز بودند.مگر نه اينكه او هم همان ميخواست  كه امروز شما ميخواهيد و تنها تفاوتش اين است كه او ان روز سهمش را ناديده گرفت و امروز شما از سر سهم خواهي است كه اينگونه خود را در كنار مردم قرار داده ايد. مگر نه اين است كه او مينوشت وزارت اطلاعات ، ساواك را هم رو سفيد كرده است و تو امروز مينويسي كه اين رفتار با زندانيان حكومت هاي ديكتاتوري تاريخ را. و چقدر شباهت و چه سخت تكرار شونده است تاريخ.

و اما تو اقاي حجاريان تئوريسين اصلاحات و بال چپ خاتمي مي بيني كه چقدر زيبا گفته اند كه هر انقلاب فرزندان خود را مي بلعد. تو كه از پايه گذاران سازمان اطلاعات ايران بودي شايد هيچوقت به مخيله ات هم خطور نمي كرد روزي زنداني و اسير اين درخت پرشاخ و برگي شوي كه زمانی خودت بذرش را كاشته بودي.

و چه سخت تكرار شونده است تاريخ. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:28 توسط بهروز| |

در اين غوغاي مردم كش

در اين شهر به خون خفتن

خوشا در چنگ شب مردن

ولي از مرگ شب گفتن

*************************

پدرم و مادرم كه ۲۲ سال است مرا هدايت كرده اند

ان روشنفكري كه سالهاست مذهبمان را سكولاريستي تفسير كرده است

ان واعظي كه بر منبرهاي جهالت مزخرفتر از هر مزخرفي را به نام دين به حلقوممان فرو كرده است

ان ها كه در چراگاهها يواخيم لوي كبير را بر سرمان خراب كرده اند

انهايي كه ديروز انگونه بوده اند و امروز اينگونه تغيير كرده اند

و با اين تغييرها چند دهه اي ميشود كه ما را كرده اند

انقدر از اين كردن ها و نكردن ها شنيده ام و ديده ام و با پوست و گوشت و استخوانمان حس كرده ايم كه ديگر همه چيز را با مقياس كردن و نكردن مي سنجم. حتي عشق را .

من عشق را هم بدون كردن نمي خواهم. كاري ندارم به انها كه ميگويند عشق با كردن جور در نمي ايد. براي من عشق بدون كردنش هيچ است.

انقدر ما را اسير اين سوراخ ها كرده اند كه همديگر را فراموش كرده ايم. اصلآ مگر جايي هم براي اين سوراخ هاي بيچاره مانده است؟

اما نه برادر. اشتباه نمي كني.اينجا ديگر اخر خط است. اخري كه پس از ان راهي دشوار را بايد اغاز كرد.اغازي كه مدتهاست اغاز شده است هر چند كه حتي نخواستند صدايش را بشنوند . اما اين راه ماست . راه كردن هاي ما. هر چند كه چاله هاي ظلمت و چاههايي كه خفقان و استبداد بر سر راهمان قرار داده است بس عميق و گشاد است اما بدان كه با هر كردني ، هر سوراخي هموار خواهد شد و چنان به ان اخر ميرسي كه حتي صداي ضجه ظلمت هم روزي به اسمان روانه مي شود.پس:

 فرياد كن

كه فريادمان ازادي مان را نزديك كرده است

اگر سرخورده از خويشم

من مغرور دشمن شاد

براي فتح شهر خون

تو را كم دارم اي فرياد

*************************

ضروري است نكته اي را هم در باب پست قبلي متذكر شوم:

راجع به ان لينك در پست قبل بايد خدمت بچه محلهاي عزيزمان و انهايي كه ان بزرگوار را به حمايت صرف از شيخ اصلاحات متهم كردند عارض شوم كه خواهشآ به تاريخ ان بيانيه توجه فرماييد . ان زماني است كه جناب شعله سعدي خود كانديداتوريشان را اعلام كرده بودند و هنوز هم ان رد صلاحيت ( يا بهتر است بگويم ان تاييد صلاحيت از پيش تعيين شده كه همانا تمييز خودي از غير است ) صورت نگرفته بود و منظور از فرصت سوزان علاوه بر ان سيد خندان ، مشمول شيخ مذكور نيز  مي شود. ( ان مهندس سبز هم كه بهتر ميدانيد در كدام دسته قرار ميگيرد )

اما متاسفانه دوستان كه يد درازي!!! در اسطوره سازي دارند اين تغيير موضع ما را از نوع كولي دادن هاي خود انگاشته اند. منظور من هم اين بود كه با وجود چنين شرايطي و اذعان به اين موضوع ، به اراده ملت احترام ميگذاريم و وقتي كه خواست تغيير وضع موجود را در چشمان و التهاب هاي چندين ماهه هموطنان و بخصوص هم نسلانم مشاهده كردم من هم به اين خيل عظيم پيوستم. ( هر چند كه در مورد شركت در انتخابات هنوز هم نتوانسته ام با خود كنار بيايم كه تصميم درستي گرفته ام يا نه )

فقط اميدوارم كه دست در دست هم به سمت اينده اي گام برداريم كه در ان بتوانيم ان نه حقيقي را هر چه بلند تر و محكمتر فرياد كنيم و مجبور نشويم در برگهاي ديگري از تاريخ هم حقيقت را قرباني مصلحت كنيم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:52 توسط بهروز|

چقدر سخت و رنج اور است انتخاب بین خرد و احساس

همانطور که اطلاع دارید از چند ماه قبل بحث انتخابات در جامعه ما اغاز شد و من هم تحریم رو انتخاب کرده بودم .انهم به دلایل مختلف. مسلما هر انسانی ایده الهایی در ذهن داره و سعی میکنه گامهایی که بر میداره در اون جهت باشه. یکی از بحث های من هم بر سر این موضوع بوده که افراد جامعه ما قبل از اینکه حدود و مرزهایی را که نسبت به واقعیات اطرافشون در ذهن دارند تعیین کنند تصمیم میگیرن و بارها و بارها از این ناحیه ضربه خوردیم کسی منکر این نیست که انقلاب سال ۵۷ امری ضروری بود کسی منکر تاثیر خرداد ۷۶ در زمان خودش نیست اما هیچوقت از قبل به اینده ی بعد از این رویدادها نگاه نکردیم و فقط فرایند گذار برای ما اهمیت داشت و ذهنمان را مشغول میکرد. همان فکری که الان ذهن سیاسیون اصلاح طلب و مردم حامی این جریان رو به خودش مشغول کرده و اونهم گذر از تفکر احمدی نژادی است.اما گذر از این تفکر به کجا،به کدام تفکر ،چه تضمینی برای من و امثال من که گامی برداریم به سمت ایده الهایمان.مثلآ همه شما به یاد دارید از ان روزی که اقای خاتمی حمایت خود را از اقای موسوی اعلام کردند همه طرفداران ایشان اسطوره و شاید هم امپراطور جدیدی در ذهن خود پروراندند .مگر میشود بدون اینکه برنامه کاندیدایی را مطالعه کرده باشی(که بعید میدانم در ان زمان برنامه ای ارایه کرده باشند )بدون اینکه کسی را بشناسی بدون اینکه بدانی در این ۲۰ سال کجا بوده و چه کرده رای و فکر و عقیده ات رانثارش کنی اخر اسطوره سازی تا کی؟قهرمان پروری تا کجا؟ و اما چه شد که تصمیم گرفتم به تغییر رای دهم.در ابتدا هرچه بیشتر در کمپین های انتخاباتی شرکت میکردم درست برعکس دیگران بیشتر به تحریم مصر میشدم.از اینکه باز هم احساس جای تعقل را گرفته است و باز هم جوانان ما بدون نگاه به اینده بدون هیچ شناختی وارد عرصه انتخابات شده اند پس بهترین راه را فاصله گرفتن از این فضا و قاضی کردن خرد به جای احساس دونستم.همونطور که بچه های دانشگاه هم اطلاع دارن توصیه من به اونهایی که خودشون رو موظف به شرکت در انتخابات میدونستن همون نظر دکتر شعله سعدی در اون زمان بود که اقای کروبی خیرالموجودین کاندیداهای موجود هستن. اما نکته دیگری هم که اهمیت داشت این بوده که برنامه های ایشون نشون میداد که چند قدم جلوتر از اصلاحات دهه ۷۰ هستن. در حالی که به قول دکتر محسن سازگارا اقای موسوی حتی از اصلاحات سال ۷۶ هم چند قدم عقب تر هستند. در مورد عملی بودن این برنامه ها و اینکه در این جامعه و این سیستم بسته چقدر میتوان دل خوش کرد به این حرفها فعلآ کاری نداریم اما نکته ای که برای من اهمیت داشت این بود که اقای کروبی این وعده را هم دادند که اگر نتوانستیم می ایم و صادقانه به مردم میگویم که چه عواملی باعث شد که نتوانیم و این همان موضوعی بود که برای من خیلی اهمیت داشت(همان حدود و مرزها که یک بار با مجید اوصیا هم در میان گذاشته بودم)قضیه دیگر هم اینکه ایا تحریم واقعآ میتواند به وضعیت کشور ما کمک کند ایا دانشجویان ایا اقلیت ها و ایا سفره های مردم ما این حق را ندارند که وضعیت بهتری را تجربه کنند؟ ایادو دختر بهایی همسایه دیوار به دیوار ما حق ورود به دانشگاه را ندارند؟ و این تردید انتخاب بین این دور تسلسل باطل و اون اینده وحشتناک اونقدر بهم فشار می اورد که بعضی وقتها غبطه میخوردم به کسانی که اینقدر راحت رای شان را حراج میکنند و نیز انهایی که چقدر راحت تحریم میکنند. (مثلآ یه نظریه میتونه این باشه که چون خیلی از تحریمیها رو نمیشه با شال بازی و به اصطلاح جو دادن به جامعه تحریک کرد پس نیروهای تاثیر گذاری مثل عبدی و سروش و مهاجرانی و ...را در سمت دیگر بسیج کرد تا ارای خاکستری را به صندوقها کشاند) اما از دو موضوع یقین داشتم اول اینکه تا زمانی که واقعآ تغییری نسبت به گذشته احساس نکنم قطعآ رای نخواهم داد اما اگر مجبور بشوم به کاندیدایی رای بدهم بعد از انتخاب احتمالی هیچوقت یک نظاره گر و توجیه کننده نخواهم بود تا اینکه باز هم اسیر ان دور باطلمان کنند.(هر چند که میدانم حتی نمی شود این تغییر رابا ان ایده ال مقایسه کرد)  الان هم باید بگویم اقای کروبی ایده ال من و همفکران من نیست و دنبال قهرمان پروری نیستیم و باعث خوشحالی است به جریانی از توده پیوستم که اگاهانه انتخاب کرده اند و میدانند برای اینده جامعه شان چه تصویری در ذهن دارند و این انتخاب را پله ای ساخته اند برای گذار تا گامهای بعدی را محکمتر بردارند و یقین بدانید در صورت پیروزی تغییر همین حامیان ،نخستین و بزرگترین منتقدان دولت خواهند بود. بر خلاف انها (ان اسطوره سازان) که از کسی حمایت میکنند که حتی جرات نکرده خود را یک اصلاح طلب معرفی کند کسی که طیف وسیعی از طرفداران خود را از جانب دشمنان خود میداند و کسی که حتی مشخص نیست هسته اصلی اش چه کسانی هستند و متاسفم برای انهایی که باز هم به ابهام رای میدهند. و خوشحالم از اینکه ما از یک برنامه از یک جریان فکری و مهمتر از همه از یک تیم حمایت میکنیم.

پس به امید تغییر برای ایران

ولو اندک

ولو در گفتمان

این هم لینک مطلب دکتر شعله سعدی درباره انتخابات

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:27 توسط بهروز|

حتمآ همه شما به ياد داريد كه در سالهاي نه چندان دور اخر هر هفته برنامه اي از شبكه اول سيما به نام مسابقه هفته و با اجراي هنرمند تواناي ايران جناب منوچهر نوذري به روي انتن ميرفت.در هر قسمت و در مراحل پاياني قطعه فيلمي پخش ميشد و پس از پايان سؤالاتي توسط مجري طرح ميشد و شركت كنندگان ميبايست پاسخگوي اين سؤالات باشند.هدف از اين ياداوري اين بود كه من هم امروز به سرم زده تا يك چنين مسابقه اي رو ترتيب بدم. منتها تفاوت اين مسابقه با مسابقه جناب نوذري اينه كه سؤالات اين مسابقه تستي طرح شدن (به جز سؤال اخر) . ضمنآ شما فيلمهاي مورد نظر رو بايد از همون سيما تماشا كنيد ( اگه تماشا نكردين مهم نيست چون خودم هم روي هم فقط چند قسمت از اين دو مجموعه رو تماشا كردم) .

اما سؤالها...

۱.چرا علي پروين فقط از بازي كتايون رياحي تعريف كرده؟

الف:ميخواست سر قضيه علي انصاريان حال هديه تهراني رو بگيره

ب:با حاج خانم مشكل پيدا كرده

ج:علي اقا هم اره؟

۲.چرا بازيگر نقش ارنست پرون زيباتر از بازيگر نقش يوزارسيف انتخاب شده؟

الف:چون اصولآ سوئيسيها خوشتيب تر از كنعانيها هستن

ب:چون اي برادر سيرت زيبا بيار

ج:به خاطر خطاي ديد

۳.در نخستين كنش و واكنش محمدرضا و ارنست نخستين بار چه كسي از خجالت طرف مقابل در اومد؟ (براي پاسخگویي به اين سؤال بايد به فيلم سانسورنشده دسترسي داشته باشين)

الف:محمدرضا

ب:ارنست

ج:كارگردان فيلم

۴.مهمترين نتيجه اي كه از سريال عمارت فرنگي ميتوان گرفت؟

الف:رابطه محمدرضا با دختر فرانسوي

ب:بي احترامي رضاخان به همسرش

ج:احمدشاه دلسوزترين پادشاه ايران

۵.اين جمله كه در هفته نامه اميد جوان مطرح شده از كيست؟(بي خيال منظورش)

*احمدشاه راه اهن را به ايران اورد نه رضا شاه*

الف:مادر عروس

ب:عروس دومادو ببوس

ج:كارگردان سريال عمارت فرنگي

د:سخنگوي حزب رایحه توت فرنگي

۶.چرا در سريال هاي مذهبي در مورد بزرگان تشيع (حتي در برنامه هاي كودك) چهره انها نشان داده نشده و در صورت لزوم از چهره هاي نوراني استفاده ميشود اما براي پيامبران خدا اين كار انجام نميشود؟

                    ****************************************

در پايان بايد متذكر بشم در مورد سؤال ۶ از بيرون به قضيه نگاه نكنين و كاري به اين نداشته باشين كه كدوم مورد بايد انجام بشه.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 12:7 توسط بهروز|

از پس پرده نگاه كن / مث شطرنجه زمونه

هر كسي مث يه مهره / توي اين بازي مي مونه

يكي مثل ما پياده / يكي صدساله سواره

يه نفر خونه بدوشه / يكي، دو تا قلعه داره

يه طرف همه سياه و يه طرف همه سفيدن

روبروي هم يه عمره ما رو دارن بازي ميدن

اونا كه اول بازي / توي خونه ي تو و من

پيش پاي اسب دشمن / اون همه سرباز و چيدن

ببين امروزم تو بازي / ميون شاه و وزيرن

هنوزم بدون حركت / پشت ما سنگر ميگيرن

تاج و تخت شاه ديروز / در قلعشون نميشه

به خيالشون كه اين تاج / سرشونه تا هميشه

يادشون رفته كه اون شاه / كه به صد مهره نمي باخت

تاجو از سرش تو ميدون / لشكر پياده انداخت

اون كه ما رو بازي ميده / اونه كه مهره رو چيده

اون كه نه شاهه نه سرباز

نه سياهه، نه سفيده

از پس پرده نگاه كن

با سلام و درود بر شما دوستان گرامي. البته اگه بعد از اين مدت كسي حس و حال سر زدن به ما رو داشته باشه. حتمآ شما هم در جريان البوم جديد داريوش (معجزه خاموش) كه چند وقتيه به بازار اومده قرار گرفتين كه به قول بزرگي همانند معجزه اي است در خاموشي. نميخوام دوباره از اون حرفهاي كليشه اي بزنم كه چقدر اهنگهاش و كارهاش با بقيه فرق داره چرا بعد از اين همه سال خودش رو حفظ كرده چرا حتي عاشقانه هاش عاشقانه ترن فقط توصيه ميكنم براي يكبار هم كه شده به اهنگهاي اين البوم گوش بدين . اين شعري هم كه در اول اين مطلب اوردم مربوط ميشه به اهنگ شطرنج.من قبل از اينكه به اهنگهاي اين البوم گوش بدم شعرهاش رو خونده بودم و از همون اول اين شعر بدجوري به دلم نشست. اما نكته ي جالب اينه كه دوستي ميگفت اميدوارم همه جايگاهشان را در اين شطرنج بشناسند و بفهمند كه در كجاي اين صفحه قرار دارند. ميبيني خواهرم!!! (گفتم خواهر چون جناب علي اقا از ما گله كردند كه هي نگو برادر و ما را متهم كردند به نشخوار كردن نوشته هاي ديگران كه اري اينچنين بود برادر) چقدر بدبختند. تن به اين شطرنج سپرده اند و راضي شده اند به اينكه بازيشان دهند و انها هم بروند به دنبال يافتن جايگاهشان. و غافل تر انهايي كه هنوز هم كه هنوز است به ذهنشان هم خطور نكرده كه اينها همه شطرنجي است و مهره اي و پياده و سواری و خوش اند به همان سيكل معروف و جالب تر اينكه غافل اند از ان .

بگذريم...

نيازي به گفتن من نيست. گفتني ها رو همون ترانه شطرنج گفته...

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:31 توسط بهروز|

سلام. تا الان حساب کردین که چند روز از عمرتون گذشته . من که همین دیشب با یه جمع و تفریق رسیدم به ۷۷۵۵ .وقتی که این رقمها رو کنار هم ردیف میکنم احساس  شرم تمام وجودم رو پر میکنه.خیلی سخته که بعد از این مدت هنوز اول خط ایستاده باشی. هنوز داری درجا میزنی. بعد از ۷۷۵۵ روز هنوز داری تو راهی شب و روزت رو به هم میبافی که حتی حاضر نبودی رویاهات رو به پاش حروم کنی. چی فکر میکردیم و چی شد چی میخواستیم و چی شد .البته نخواستیم چون اگه میخواستیم الان همون جایی بودیم که به خیالمون به عشقش به هستی الت میزدیم. غافل از اینکه هستی التش را در مقعدمان کاشته .سالهاست که این کار را انجام میدهد و ما هم در اتش بی خبری. ۷۷۵۵ روز از اغاز این ماراتن گذشته و همه کیلومترها و فرسنگ ها را پشت سر گذاشته اند و ما هنوز در اغاز راه. همان راهی که میگویند پایانش را اغازی است برای بی نهایت. همان اغازی که خلقی بودنشان را به بهای ان به سخره گرفته اند و به سوی ان پایان  تلخ شتابان اند. و چقدر سخت و ازار دهنده است این فکر که نکند در ان اغاز اول به پایان برسی .بگذریم....

اصلآ نمیدانم که چرا میگویند الت واژه ی زشتی است.صورت دیگرش را که نگو ، انگار فقط به درد زیر پتو میخورد و بس. درست مثل خیلی از سیاسیون ما که ظاهرآ یاد گرفته اند فریاد داد خواهیشان را فقط زیر پتو نجوا کنند!!! (تا به جای پرده ی گوش مخافان حکومتی لااقل از خجالت پرده ی بی دفاع یار به در ایند).

چه میگفتم ...اری برادر وقتی این اعداد را از پس هم مینگرم هنگ میکنم. شرمم می شود از فکر کردن از زندگی کردن از دوباره بافتن و دوباره ساختن از دوباره ساخته ها را ویران کردن.برای چه؟ کجای کار می لنگد؟ چه گوش نواز و قبل تر از ان چه دل گداز است این نغمه که **دلم میسوزد از باغی که میسوزد**

و چقدر خوشحالند از ما بهتران انها که احتمالآ حتی ایده الهایشان را هم پشت سر گذاشته اند که مطمئنآ بسیار پست ایده ال تر از منی هستند که فقط در جستجوی ناب ترین ایده الم از ۷۷۵۵ گذشته ام. انهایی که حتی شاید به ان پایان و ان اغاز دیگر هم نمی نگرند و مانده اند در بودنشان. ولی نه باز هم گلی به جمال این گروه که بودنشان لااقل عین بودن است نه مانند ان گروه اول که بودنشان تهی تر از هر نبودنی است.

اری برادر در این سالهای ندیدن و حتی ساخته های دیگران را ویران کردن و ایده ال

چیدن هیچ قدمی بر نداشته ایم. (البته شاید به جز ان دهه ی اول) حتی جرات قدم برداشتن را هم از دست داده ایم. حتی فراموش کرده ایم که قدم برداشتن چگونه است و در هر قدمی نا تمامیم.

نمیدانم که چرا تمام راههای مورد پسند ما موجبات تنفر دیگران را فراهم میکند.شاید هم نمیخواهم که بفهمم. شاید هم چشمها را باید شست...

ای کاش ما هم مثل بقیه حداقل دور تسلسلی برای خویشتن میساختیم تا جمود و رکود را در نقطه ای که نقطه ی صفر خوانندش تحمل نکنیم. ولی نه... شاید رها شدن از این نقطه بسیار راحت تر از خلاص شدن از ان دایره و نیروهای جانب مرکزش باشد، شاید که نه حتمآ.

به امید ان روز که ما از این نقطه نقطه هایی خلق کردیم و پاره خطی ساختیم نه مثل بقیه که انتهای نقطه هایشان همان نقطه ی اغاز است. خطی تا بی نهایت تا شدن و فرار از این بودن...

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 20:43 توسط بهروز|

به نام خداوند عقل و احساس و عشق و اختيار.

سلام.سلامي به برندگي شمشير عدالت ،سلامي به صولت تبر بت شكن و سلامي به لطافت خواب غفلت هموطنان اريايي ام.

حدود ۱۰۰ روز پيش بود . من هم مثل هميشه خسته بودم .خسته از خودم خسته از هر جا و هر كس حتي خسته تر از هميشه. بي هيچ اميدي نميدونم شايد هم اميدوارتر از هميشه در انتظار ناجي اينده... اين بود كه عطاي تنها راه ارتباطم با دوستان و جامعه!!! (كه وبلاگنويسي خوانندش ) را به لقايش بخشيدم و شاد و مسرور از اينكه ناچار نيستم براي رفع تكليف هفته اي يكي دو ساعت از اوقات اتلافي ام رو تلف كنم!!! اما تو اي چند روز اتفاقاتي رخ داد كه احساس كردم اين بار نياز دارم به نوشتن.نه مثل اون روز پاييزي تو سايت دانشگاه كه به درخواست بچه ها و براي خنده و ................

بگذريم

اما با يه تفاوت. ديگه نظردونی!!! ندارم. چون روح اين نوشته ها متفاوت از قبلي هاست. هر چند كه عزيزي علت اينكار رو فرار از انتقاد ميدونست ولي بايد بگم به قول معلم شهيدم ((نوشته هايي است براي نوشتن نه براي خواندن و حرفهايي است نه براي شنيدن بلكه براي گفتن))

نه اينكه نخوانند كه اشنايش با خواندنش نزديكي را احساس ميكند و نا اشنا... او از دنياي من نيبست فرصتش هم نيست تا دستش رو بگيرم و با هم از دنياهامون فراتر بريم و به جايي برسيم كه هيچ مرزي نيست.......

اين بار ميخوام خودم باشم. حقيقيم رو پيدا كنم و بهش نزديك بشم. حتي فراتر از گذشته هاي خاطره انگيز. بدون توجه به اين سالهاي اخر ، اين روزهاي چندش اور. همانند دميدن روح در مردار متعفن ادمي.

تا بعد ....

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:14 توسط بهروز|

سلام.همونطور که میدونین این اخرین پست من تو این وبلاگه.برای امروز سه مطلب اماده کرده بودم . ولی پس از بازبینی احساس کردم واقعآ طولانی و خسته کننده میشه به همین خاطر از دو مطلب که اولی حضور حجازی در قائمشهر و دومی عرضه ی البوم جدید داریوش به بازار در سه ماه اینده بود صرف نظر کردم.اما در مورد مطلب اصلیم که توضیحیه درباره ی پست قبلی (که شبهات زیادی رو بوجود اورد) باید بگم احساس کردم که نوشتن همه ی توضیحات ممکنه سوالات و ابهامات جدیدی رو به وجود بیاره به همین خاطر به یه اشاره ی مختصر بسنده میکنم.باید بگم کسی منکر این نیست که در سال ۵۷ به دنبال حکومت جدید بودن درست ترین تصمیم ممکن در اون برهه از زمان بود. کسی هم به دنبال حکومت سلطنتی نیست همه خواهان دموکراسی هستیم .حرف من بازی دادن یا بازی کردن با عناوین بود. یه مثال بزنم .بیشترین امار توقیف مطبوعات مربوط میشه به سالهای ۷۸-۸۲ یعنی زمان مجلس اصلاح طلبان.به نظر شما مجلس در ان زمان برای مقابله با این جریان چه کاری تونست انجام بده؟که حالا همه ی دغدغه ی شما شده رد صلاحیتها.تایید بشن که چی بشه؟ شاید هم بگین که نتونستن یا نذاشتن (همون جریان رای حکومتی) که این استدلال هم مطمئنآ مهر تاییدی است بر نظر من.حرف من اینه که اگه قراره تو یه بستری فعالیت کنین حداقل یه بستر مناسب فراهم کنین.(پاکی اب یه رودخونه بیشتر از اینکه به سرچشمه بستگی داشته باشه به بستری که از اون میگذره بستگی داره) یه مثال دیگه بزنم.وجود افکار مختلف در یک حزب امری است اجتناب ناپذیر ولی وقتی برای بزرگترین انتخابات کشور نمیتونن به یه جمع بندی برسن و هر کدوم از ۴ گروه این  حزب یه نماینده معرفی میکنن و  در داخل یک جریان این همه مشکل وجود داره دیگه چه انتظاری میشه از قدرت بیرونی و دیکته شدن اون در جامعه داشت؟تازه جالب تر اینه که یکی مثل مهرعلیزاده میاد و خودش رو اصلاح طلب مستقل معرفی میکنه .(یا کاندیدای مستقل داریم یا متعلق به یه حزب خاص.اصلاح طلب مستقل دیگه نوبر تموم تاریخ بود .هر چند که بازی کردن با عناوین به این موارد محدود نمیشه وقتی بعضیها دم از اصولگرای اصلاح طلب میزنن باید پی به وخامت اوضاع برد.مثل اینه که یکی تو امریکا خودش رو دموکرات جمهوریخواه معرفی کنه) متاسفانه در جامعه ی ما همه به یه نوعی قالبی بار اومدن و به جای اینکه به دنبال هوای تازه باشن وارد این چرخه میشن که ابتدا و انتهاش مشخصه(اولش همون اخرشه.نیست؟) باید بگم کسی منکر تاثیر مجلس زمان اصلاح طلبان و به خصوص افشاگریهای ان زمان نیست  اما همون ذهن های بیدار و صداهای ماندگار به خاطر همون بستر نامناسب به زباله دان تاریخ تبعید شدند.

همونطور که گفته بودم و میدونستین این اخرین پست من تو این وبلاگ بود .از همه ی شما بزرگواران به خاطر اینکه در این مدت منو همراهی کردین تشکر میکنم.اما باید اعتراف کنم که فکرش رو هم نمیکردم که قبل از رسیدن به ششمین ماهگرد!!! این کار رو انجام بدم.اون هم به خاطر اینکه زمینه ی این کار برای من مهیا نیست. (مطمئنآ علت اصلیش خودم هستم) شاید یه روزی این زمینه برای من فراهم بشه (که مطمئنآ همینطور هست اما چند سال دیگه معلوم نیست) و با یه شکل دیگه و احتمالآ مخاطبانی جدید و مطمئنآ با همین نام بهروز۹۹ به دنیای مجازی بر گردم.

به امید ایرانی دموکرات ، آباد و سربلند ...

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:4 توسط بهروز| |

روزهایی که گذشت روزهای جالبی بود.یاداور سقوط رژیمی که مطبوعات سیاسی در ان اجازه ی فعالیت ازادانه نداشتند! زندانهای ما را از جوانانمان پرکرده بودند! و نیز مردمی که به دنبال ازادی در تمام زمینه ها و نفت و اب و برق رایگان بودند !و خواهان اسلامی که در ان کسی به خود اجازه ندهد بگوید** خون حسین را نشانمان دادند تا  حسین فراموش شود**اما امروز در مسیر دانشگاه و تو تاکسی بحث بر سر انتخابات و خاتمی و کروبی و ردصلاحیت و ...بالا گرفته بود و من که مثل همیشه حوصله ی خودم رو هم نداشتم فقط گوش سپردم به فرایض ۲ جوون ۱۸-۱۹ساله و ۲ پیرمردی که احتمالآ در ۲۰سالگی با مشت های گره کرده(زیاد هم نباید پیرمرد شده باشن) ازادی بیان !رو به اون دو جوون اولی هدیه کردن تا در محفل عمومی مثل تاکسی فریاد عدالتخواهیشون رو سر بدن . خلاصش ما به مقصد رسیدیم و پس از پیاده شدن و چند دقیقه بازدم!!! مستغرق شدیم در دریای افکار و افسوس و ...همیشه در این مواقع اولین چیزی که به ذهنم میرسه اون سیکل معروفه واین که ظاهرآ راه گریزی نیست حداقل الان نیست حالا اون دو تا جوون هیچی یکی نیست به اون دو پیرمرد بگه که اخه مگه یادتون نیست کروبی ۱۵سال پیش چه شکلی بود (؟؟؟) یا چطور میشه هاشمی از راست میاد وسط و بعد از مدتی از وسط میره چپ. یا چطور میشه تو مجلس چهارم ردصلاحیت گسترده انجام میشه دو دوره بعد یکی مثل خاتمی رو علم میکنن تا با یه سری ادم که به خاطر مسائل درونی گذشته ی خود اقایون طرد شده بودن ادای یه حزب تازه و مخالف رو در بیارن و حالا دوباره همون رد صلاحیت گسترده.تازه این اخری و ماجرای معین هم که بر کسی پوشیده نیست (مجال نیست که بیش از این در مورد این افراد و تغییرات ناگهانی نگرش اونها توضیح بدم هرچند که همه ی مخاطبان این وبلاگ از تاریخ این چند دهه اگاهی کامل دارن) به یاد ماجرای تیمهای فوتبالمون میفتم که همیشه هر کدوم چندتا کله گنده دارن و اینکه هر کدوم از اونها یه سری بازیکن دوروبرشونه و به اصطلاح یه حزب(ببخشید یه باند) تشکیل میدن اما جالب اینجاست که با وجود اختلاف شدیدی که بین هرکدومشون وجود داره همیشه این کله گنده ها تو تیم باقی میمونن و بقیه قربونی میشن هر چند که تیم هم نتیبجه نمیگیره اما مهم اینه که اونها به حکومتشون تو تیم ادامه میدن .فکر کنم زیاد دارم مهمل میبافم هر چند که عاقلان دانند... فقط امیدوارم که من و امثال من خاک خوبی برای بذر های امروز سرزمینمون باشیم تا این بذرها در اینده مثل ما امید به فرداشون رو عین ناامیدی تلقی نکنن.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 15:23 توسط بهروز| |

باز هم محرم اومد.همواره وقتی به محرم فکر میکردم یه علامت سوال بزرگ تو ذهنم شکل میگرفت .این که چه تصویری از محرم تو ذهن داشته باشم.ایا این ذهنیتی که تو جامعه ی ما وجو داره درسته؟البته الان وضع فرق کرده الان دیگه مطمئنم محرم بعد از غدیر (شاید هم حتی به اندازه ی غدیر) بزگترین جشن ما شیعیانه.به نظر شما ایا با این واقعه ی بزرگ که باعث خروج اسلام از انحراف شد درست برخورد میشه؟ متاسفانه امروز همه شاهد هستیم که محرم تبدیل شده به بازار کاسبی هزار کس و ناکس.معلوم نیست اگه صفویه از ترس عثمانیها و برای یکپارچگی شیعیان ایران چنین تصویر زشتی برای محرم ترسیم کردن الان چرا سعی نمیشه تا اون نگاه تغییر کنه.(شاید از ترس ترکمنستان)     ***********************برف،سرما،قطعی گاز،قائمشهر.واژه هایی که تو این چند وقت بدجوری ریدن به حالمون اما حداقل این خاصیت رو داشتن تا شاهد اپیدن همه ی بچه ها باشیم.از رضاخان گفتند(الاشتی احمق پرافتخار) غافل از اینکه سلطنت طلبی هیچ سنخیتی با چپ و راست و اصلاح طلب و اصولگرا و این خیمه شب بازیهای سیاسی نداره (که همه برمیگرده به اون سیکل حکومتی جهان سوم) عاشقی هم از امام زمان میگفت بی توجه به اینکه همه ی ائمه به یاری من اومدن تا امسال حداقل بتونم از گرجی نمره ی پاسی بگیرم(مطمئنآ این دو جمله ی اخر رو جدی نمیگیرین) واقعآ اگه دانشگاهها تعطیل نمیشد معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارم بود.پس درود بر این نظم،درود بر این برنامه ریزی،درود بر دولتمردان جمهوری اسلامی ایران.******************سه شنبه ی موعود هم اومد .شنیدم وضعیت گاز بابل هنوز تعریفی نداره و مهمتر اینکه امیدی هم به بهبود سریع این مشکل نیست .امیدوارم شب تو گرمای خونه های تهران به یاد سرمای قبر این دو نوزاد قائمشهری راحت بخوابی اقای رئیس جمهور .به پا خیزید/به پا خیزید که نامردان به کارند/همه مردان عاشق سربدارند/به پا خیزید اگر زخمی دردید/اگر با شب پرستان در نبردید*******************مطلب اخر اینکه اگه تو این چند وقت زیاد پیدام نیست بخاطر اینه که بدلیل قطعی گاز از بابل فرار کردیم و اینجا هم برای دسترسی به اینترنت باید به کافی نت برم (مثل الان) که مطمئنآ شما هم قبول دارین که سرما حس و حال ادامه ی حیات رو هم از ما گرفته چه برسه به کافی نت رفتن .              
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:5 توسط بهروز| |


Design By : Night Skin