بهروز
بهروز
اما هر چه با خود عهد مي بندم تا تحمل كنم و دم بر نياورم انگار فايده اي ندارد. اخر دلم مي سوزد اين روزها. از اين تكرار تاريخ. و چه سخت تكرار شونده است اين تاريخ. وقتي به اين چند روز اخير و اين جنايات و اين دادگاهها و نامه ها و بيانيه ها و دل نگراني ها و اضطراب ها مي نگرم ، وقتي مي نگرم به سينه شكافته ندا و جمجمه شكسته محسن و اشكهاي مادر سهراب و اشكان ۱۲ ساله در بهشت زهرا به همان اندازه كه بغض گلويم را ميفشارد ،دلم ميسوزد . دلم ميسوزد اين روزها به حال ان جوانان و نوجوانان ديروز كه يقينآ ان روزها اميدهاي امروز سرزمينمان بودند. دادگاههاي امروز را كه با ان روزها مقايسه ميكنم مي بينمنم چقدر بزرگ بود ان جوان نحيفي كه حتي توبه ظاهري را هم نپذيرفت و چوبه دار را شرمسار اشكهاي مادري ساخت كه نه مامني بود براي مويه هايش و نه ازادمردي تا برسد به فريادش. دلم ميسوزد براي ان جوان برومندي كه از بين گلوله و قران هر دو را انتخاب كرد و استناد كرد به قران و با اين استناد و به حكم همان قران گلوله بارانش كردند. اري پدر حق با تو بود تويي كه با خيلي از ان ها روزگاري را سپري كرده بودي و ان روزها را در زندان به چشم ديده بودي و شنيدن كي بود مانند ديدن. دلم ميسوزد براي جوانان امروز اين سرزمين كه براي فرداهاي بهتر دل بسته بودند به اين چريك هاي كت و شلواري و چگواراهاي فكولي ( يا فوكلي يا فكلي يا فوكولي ) . دلم ميسوزد براي جوانان امروزمان كه نمادشان چه كسي شده است؟ مهندس موسوي. نخست وزير ان روزها و ان اعدام ها كه در روزگار عهده داري مسئوليت دم بر نياورد و امروز كه از اريكه قدرت دور مانده دم از حقوق زندانيان و توجه به راي مردم ميزند. دلم ميسوزد براي جوانان امروز سرزمينمان كه براي استيفاي حق خود بايد به دامان اين شيخ كروبي پناه برند. او كه امروز نامه مي نويسد به هاشمي و ان روزها نامه مي نوشت عليه منتظري. اخر جناب شيخ مگر خواسته ان روزهاي منتظري چه بود كه انگونه عليه اش بسيج شديد. مگر نه اينكه ان دختركان و دوشيزگان هم فرزندان ايران عزيز بودند.مگر نه اينكه او هم همان ميخواست كه امروز شما ميخواهيد و تنها تفاوتش اين است كه او ان روز سهمش را ناديده گرفت و امروز شما از سر سهم خواهي است كه اينگونه خود را در كنار مردم قرار داده ايد. مگر نه اين است كه او مينوشت وزارت اطلاعات ، ساواك را هم رو سفيد كرده است و تو امروز مينويسي كه اين رفتار با زندانيان حكومت هاي ديكتاتوري تاريخ را. و چقدر شباهت و چه سخت تكرار شونده است تاريخ. و اما تو اقاي حجاريان تئوريسين اصلاحات و بال چپ خاتمي مي بيني كه چقدر زيبا گفته اند كه هر انقلاب فرزندان خود را مي بلعد. تو كه از پايه گذاران سازمان اطلاعات ايران بودي شايد هيچوقت به مخيله ات هم خطور نمي كرد روزي زنداني و اسير اين درخت پرشاخ و برگي شوي كه زمانی خودت بذرش را كاشته بودي. و چه سخت تكرار شونده است تاريخ. در اين شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولي از مرگ شب گفتن ************************* پدرم و مادرم كه ۲۲ سال است مرا هدايت كرده اند ان روشنفكري كه سالهاست مذهبمان را سكولاريستي تفسير كرده است ان واعظي كه بر منبرهاي جهالت مزخرفتر از هر مزخرفي را به نام دين به حلقوممان فرو كرده است ان ها كه در چراگاهها يواخيم لوي كبير را بر سرمان خراب كرده اند انهايي كه ديروز انگونه بوده اند و امروز اينگونه تغيير كرده اند و با اين تغييرها چند دهه اي ميشود كه ما را كرده اند انقدر از اين كردن ها و نكردن ها شنيده ام و ديده ام و با پوست و گوشت و استخوانمان حس كرده ايم كه ديگر همه چيز را با مقياس كردن و نكردن مي سنجم. حتي عشق را . من عشق را هم بدون كردن نمي خواهم. كاري ندارم به انها كه ميگويند عشق با كردن جور در نمي ايد. براي من عشق بدون كردنش هيچ است. انقدر ما را اسير اين سوراخ ها كرده اند كه همديگر را فراموش كرده ايم. اصلآ مگر جايي هم براي اين سوراخ هاي بيچاره مانده است؟ اما نه برادر. اشتباه نمي كني.اينجا ديگر اخر خط است. اخري كه پس از ان راهي دشوار را بايد اغاز كرد.اغازي كه مدتهاست اغاز شده است هر چند كه حتي نخواستند صدايش را بشنوند . اما اين راه ماست . راه كردن هاي ما. هر چند كه چاله هاي ظلمت و چاههايي كه خفقان و استبداد بر سر راهمان قرار داده است بس عميق و گشاد است اما بدان كه با هر كردني ، هر سوراخي هموار خواهد شد و چنان به ان اخر ميرسي كه حتي صداي ضجه ظلمت هم روزي به اسمان روانه مي شود.پس: فرياد كن كه فريادمان ازادي مان را نزديك كرده است اگر سرخورده از خويشم من مغرور دشمن شاد براي فتح شهر خون تو را كم دارم اي فرياد ************************* ضروري است نكته اي را هم در باب پست قبلي متذكر شوم: راجع به ان لينك در پست قبل بايد خدمت بچه محلهاي عزيزمان و انهايي كه ان بزرگوار را به حمايت صرف از شيخ اصلاحات متهم كردند عارض شوم كه خواهشآ به تاريخ ان بيانيه توجه فرماييد . ان زماني است كه جناب شعله سعدي خود كانديداتوريشان را اعلام كرده بودند و هنوز هم ان رد صلاحيت ( يا بهتر است بگويم ان تاييد صلاحيت از پيش تعيين شده كه همانا تمييز خودي از غير است ) صورت نگرفته بود و منظور از فرصت سوزان علاوه بر ان سيد خندان ، مشمول شيخ مذكور نيز مي شود. ( ان مهندس سبز هم كه بهتر ميدانيد در كدام دسته قرار ميگيرد ) اما متاسفانه دوستان كه يد درازي!!! در اسطوره سازي دارند اين تغيير موضع ما را از نوع كولي دادن هاي خود انگاشته اند. منظور من هم اين بود كه با وجود چنين شرايطي و اذعان به اين موضوع ، به اراده ملت احترام ميگذاريم و وقتي كه خواست تغيير وضع موجود را در چشمان و التهاب هاي چندين ماهه هموطنان و بخصوص هم نسلانم مشاهده كردم من هم به اين خيل عظيم پيوستم. ( هر چند كه در مورد شركت در انتخابات هنوز هم نتوانسته ام با خود كنار بيايم كه تصميم درستي گرفته ام يا نه ) فقط اميدوارم كه دست در دست هم به سمت اينده اي گام برداريم كه در ان بتوانيم ان نه حقيقي را هر چه بلند تر و محكمتر فرياد كنيم و مجبور نشويم در برگهاي ديگري از تاريخ هم حقيقت را قرباني مصلحت كنيم. همانطور که اطلاع دارید از چند ماه قبل بحث انتخابات در جامعه ما اغاز شد و من هم تحریم رو انتخاب کرده بودم .انهم به دلایل مختلف. مسلما هر انسانی ایده الهایی در ذهن داره و سعی میکنه گامهایی که بر میداره در اون جهت باشه. یکی از بحث های من هم بر سر این موضوع بوده که افراد جامعه ما قبل از اینکه حدود و مرزهایی را که نسبت به واقعیات اطرافشون در ذهن دارند تعیین کنند تصمیم میگیرن و بارها و بارها از این ناحیه ضربه خوردیم کسی منکر این نیست که انقلاب سال ۵۷ امری ضروری بود کسی منکر تاثیر خرداد ۷۶ در زمان خودش نیست اما هیچوقت از قبل به اینده ی بعد از این رویدادها نگاه نکردیم و فقط فرایند گذار برای ما اهمیت داشت و ذهنمان را مشغول میکرد. همان فکری که الان ذهن سیاسیون اصلاح طلب و مردم حامی این جریان رو به خودش مشغول کرده و اونهم گذر از تفکر احمدی نژادی است.اما گذر از این تفکر به کجا،به کدام تفکر ،چه تضمینی برای من و امثال من که گامی برداریم به سمت ایده الهایمان.مثلآ همه شما به یاد دارید از ان روزی که اقای خاتمی حمایت خود را از اقای موسوی اعلام کردند همه طرفداران ایشان اسطوره و شاید هم امپراطور جدیدی در ذهن خود پروراندند .مگر میشود بدون اینکه برنامه کاندیدایی را مطالعه کرده باشی(که بعید میدانم در ان زمان برنامه ای ارایه کرده باشند )بدون اینکه کسی را بشناسی بدون اینکه بدانی در این ۲۰ سال کجا بوده و چه کرده رای و فکر و عقیده ات رانثارش کنی اخر اسطوره سازی تا کی؟قهرمان پروری تا کجا؟ و اما چه شد که تصمیم گرفتم به تغییر رای دهم.در ابتدا هرچه بیشتر در کمپین های انتخاباتی شرکت میکردم درست برعکس دیگران بیشتر به تحریم مصر میشدم.از اینکه باز هم احساس جای تعقل را گرفته است و باز هم جوانان ما بدون نگاه به اینده بدون هیچ شناختی وارد عرصه انتخابات شده اند پس بهترین راه را فاصله گرفتن از این فضا و قاضی کردن خرد به جای احساس دونستم.همونطور که بچه های دانشگاه هم اطلاع دارن توصیه من به اونهایی که خودشون رو موظف به شرکت در انتخابات میدونستن همون نظر دکتر شعله سعدی در اون زمان بود که اقای کروبی خیرالموجودین کاندیداهای موجود هستن. اما نکته دیگری هم که اهمیت داشت این بوده که برنامه های ایشون نشون میداد که چند قدم جلوتر از اصلاحات دهه ۷۰ هستن. در حالی که به قول دکتر محسن سازگارا اقای موسوی حتی از اصلاحات سال ۷۶ هم چند قدم عقب تر هستند. در مورد عملی بودن این برنامه ها و اینکه در این جامعه و این سیستم بسته چقدر میتوان دل خوش کرد به این حرفها فعلآ کاری نداریم اما نکته ای که برای من اهمیت داشت این بود که اقای کروبی این وعده را هم دادند که اگر نتوانستیم می ایم و صادقانه به مردم میگویم که چه عواملی باعث شد که نتوانیم و این همان موضوعی بود که برای من خیلی اهمیت داشت(همان حدود و مرزها که یک بار با مجید اوصیا هم در میان گذاشته بودم)قضیه دیگر هم اینکه ایا تحریم واقعآ میتواند به وضعیت کشور ما کمک کند ایا دانشجویان ایا اقلیت ها و ایا سفره های مردم ما این حق را ندارند که وضعیت بهتری را تجربه کنند؟ ایادو دختر بهایی همسایه دیوار به دیوار ما حق ورود به دانشگاه را ندارند؟ و این تردید انتخاب بین این دور تسلسل باطل و اون اینده وحشتناک اونقدر بهم فشار می اورد که بعضی وقتها غبطه میخوردم به کسانی که اینقدر راحت رای شان را حراج میکنند و نیز انهایی که چقدر راحت تحریم میکنند. (مثلآ یه نظریه میتونه این باشه که چون خیلی از تحریمیها رو نمیشه با شال بازی و به اصطلاح جو دادن به جامعه تحریک کرد پس نیروهای تاثیر گذاری مثل عبدی و سروش و مهاجرانی و ...را در سمت دیگر بسیج کرد تا ارای خاکستری را به صندوقها کشاند) اما از دو موضوع یقین داشتم اول اینکه تا زمانی که واقعآ تغییری نسبت به گذشته احساس نکنم قطعآ رای نخواهم داد اما اگر مجبور بشوم به کاندیدایی رای بدهم بعد از انتخاب احتمالی هیچوقت یک نظاره گر و توجیه کننده نخواهم بود تا اینکه باز هم اسیر ان دور باطلمان کنند.(هر چند که میدانم حتی نمی شود این تغییر رابا ان ایده ال مقایسه کرد) الان هم باید بگویم اقای کروبی ایده ال من و همفکران من نیست و دنبال قهرمان پروری نیستیم و باعث خوشحالی است به جریانی از توده پیوستم که اگاهانه انتخاب کرده اند و میدانند برای اینده جامعه شان چه تصویری در ذهن دارند و این انتخاب را پله ای ساخته اند برای گذار تا گامهای بعدی را محکمتر بردارند و یقین بدانید در صورت پیروزی تغییر همین حامیان ،نخستین و بزرگترین منتقدان دولت خواهند بود. بر خلاف انها (ان اسطوره سازان) که از کسی حمایت میکنند که حتی جرات نکرده خود را یک اصلاح طلب معرفی کند کسی که طیف وسیعی از طرفداران خود را از جانب دشمنان خود میداند و کسی که حتی مشخص نیست هسته اصلی اش چه کسانی هستند و متاسفم برای انهایی که باز هم به ابهام رای میدهند. و خوشحالم از اینکه ما از یک برنامه از یک جریان فکری و مهمتر از همه از یک تیم حمایت میکنیم. پس به امید تغییر برای ایران ولو اندک ولو در گفتمان اما سؤالها... ۱.چرا علي پروين فقط از بازي كتايون رياحي تعريف كرده؟ الف:ميخواست سر قضيه علي انصاريان حال هديه تهراني رو بگيره ب:با حاج خانم مشكل پيدا كرده ج:علي اقا هم اره؟ ۲.چرا بازيگر نقش ارنست پرون زيباتر از بازيگر نقش يوزارسيف انتخاب شده؟ الف:چون اصولآ سوئيسيها خوشتيب تر از كنعانيها هستن ب:چون اي برادر سيرت زيبا بيار ج:به خاطر خطاي ديد ۳.در نخستين كنش و واكنش محمدرضا و ارنست نخستين بار چه كسي از خجالت طرف مقابل در اومد؟ (براي پاسخگویي به اين سؤال بايد به فيلم سانسورنشده دسترسي داشته باشين) الف:محمدرضا ب:ارنست ج:كارگردان فيلم ۴.مهمترين نتيجه اي كه از سريال عمارت فرنگي ميتوان گرفت؟ الف:رابطه محمدرضا با دختر فرانسوي ب:بي احترامي رضاخان به همسرش ج:احمدشاه دلسوزترين پادشاه ايران ۵.اين جمله كه در هفته نامه اميد جوان مطرح شده از كيست؟(بي خيال منظورش) *احمدشاه راه اهن را به ايران اورد نه رضا شاه* الف:مادر عروس ب:عروس دومادو ببوس ج:كارگردان سريال عمارت فرنگي د:سخنگوي حزب رایحه توت فرنگي ۶.چرا در سريال هاي مذهبي در مورد بزرگان تشيع (حتي در برنامه هاي كودك) چهره انها نشان داده نشده و در صورت لزوم از چهره هاي نوراني استفاده ميشود اما براي پيامبران خدا اين كار انجام نميشود؟ **************************************** در پايان بايد متذكر بشم در مورد سؤال ۶ از بيرون به قضيه نگاه نكنين و كاري به اين نداشته باشين كه كدوم مورد بايد انجام بشه. هر كسي مث يه مهره / توي اين بازي مي مونه يكي مثل ما پياده / يكي صدساله سواره يه نفر خونه بدوشه / يكي، دو تا قلعه داره يه طرف همه سياه و يه طرف همه سفيدن روبروي هم يه عمره ما رو دارن بازي ميدن اونا كه اول بازي / توي خونه ي تو و من پيش پاي اسب دشمن / اون همه سرباز و چيدن ببين امروزم تو بازي / ميون شاه و وزيرن هنوزم بدون حركت / پشت ما سنگر ميگيرن تاج و تخت شاه ديروز / در قلعشون نميشه به خيالشون كه اين تاج / سرشونه تا هميشه يادشون رفته كه اون شاه / كه به صد مهره نمي باخت تاجو از سرش تو ميدون / لشكر پياده انداخت اون كه ما رو بازي ميده / اونه كه مهره رو چيده اون كه نه شاهه نه سرباز نه سياهه، نه سفيده از پس پرده نگاه كن با سلام و درود بر شما دوستان گرامي. البته اگه بعد از اين مدت كسي حس و حال سر زدن به ما رو داشته باشه. حتمآ شما هم در جريان البوم جديد داريوش (معجزه خاموش) كه چند وقتيه به بازار اومده قرار گرفتين كه به قول بزرگي همانند معجزه اي است در خاموشي. نميخوام دوباره از اون حرفهاي كليشه اي بزنم كه چقدر اهنگهاش و كارهاش با بقيه فرق داره چرا بعد از اين همه سال خودش رو حفظ كرده چرا حتي عاشقانه هاش عاشقانه ترن فقط توصيه ميكنم براي يكبار هم كه شده به اهنگهاي اين البوم گوش بدين . اين شعري هم كه در اول اين مطلب اوردم مربوط ميشه به اهنگ شطرنج.من قبل از اينكه به اهنگهاي اين البوم گوش بدم شعرهاش رو خونده بودم و از همون اول اين شعر بدجوري به دلم نشست. اما نكته ي جالب اينه كه دوستي ميگفت اميدوارم همه جايگاهشان را در اين شطرنج بشناسند و بفهمند كه در كجاي اين صفحه قرار دارند. ميبيني خواهرم!!! (گفتم خواهر چون جناب علي اقا از ما گله كردند كه هي نگو برادر و ما را متهم كردند به نشخوار كردن نوشته هاي ديگران كه اري اينچنين بود برادر) چقدر بدبختند. تن به اين شطرنج سپرده اند و راضي شده اند به اينكه بازيشان دهند و انها هم بروند به دنبال يافتن جايگاهشان. و غافل تر انهايي كه هنوز هم كه هنوز است به ذهنشان هم خطور نكرده كه اينها همه شطرنجي است و مهره اي و پياده و سواری و خوش اند به همان سيكل معروف و جالب تر اينكه غافل اند از ان . بگذريم... نيازي به گفتن من نيست. گفتني ها رو همون ترانه شطرنج گفته... اصلآ نمیدانم که چرا میگویند الت واژه ی زشتی است.صورت دیگرش را که نگو ، انگار فقط به درد زیر پتو میخورد و بس. درست مثل خیلی از سیاسیون ما که ظاهرآ یاد گرفته اند فریاد داد خواهیشان را فقط زیر پتو نجوا کنند!!! (تا به جای پرده ی گوش مخافان حکومتی لااقل از خجالت پرده ی بی دفاع یار به در ایند). چه میگفتم ...اری برادر وقتی این اعداد را از پس هم مینگرم هنگ میکنم. شرمم می شود از فکر کردن از زندگی کردن از دوباره بافتن و دوباره ساختن از دوباره ساخته ها را ویران کردن.برای چه؟ کجای کار می لنگد؟ چه گوش نواز و قبل تر از ان چه دل گداز است این نغمه که **دلم میسوزد از باغی که میسوزد** و چقدر خوشحالند از ما بهتران انها که احتمالآ حتی ایده الهایشان را هم پشت سر گذاشته اند که مطمئنآ بسیار پست ایده ال تر از منی هستند که فقط در جستجوی ناب ترین ایده الم از ۷۷۵۵ گذشته ام. انهایی که حتی شاید به ان پایان و ان اغاز دیگر هم نمی نگرند و مانده اند در بودنشان. ولی نه باز هم گلی به جمال این گروه که بودنشان لااقل عین بودن است نه مانند ان گروه اول که بودنشان تهی تر از هر نبودنی است. اری برادر در این سالهای ندیدن و حتی ساخته های دیگران را ویران کردن و ایده ال چیدن هیچ قدمی بر نداشته ایم. (البته شاید به جز ان دهه ی اول) حتی جرات قدم برداشتن را هم از دست داده ایم. حتی فراموش کرده ایم که قدم برداشتن چگونه است و در هر قدمی نا تمامیم. نمیدانم که چرا تمام راههای مورد پسند ما موجبات تنفر دیگران را فراهم میکند.شاید هم نمیخواهم که بفهمم. شاید هم چشمها را باید شست... ای کاش ما هم مثل بقیه حداقل دور تسلسلی برای خویشتن میساختیم تا جمود و رکود را در نقطه ای که نقطه ی صفر خوانندش تحمل نکنیم. ولی نه... شاید رها شدن از این نقطه بسیار راحت تر از خلاص شدن از ان دایره و نیروهای جانب مرکزش باشد، شاید که نه حتمآ. به امید ان روز که ما از این نقطه نقطه هایی خلق کردیم و پاره خطی ساختیم نه مثل بقیه که انتهای نقطه هایشان همان نقطه ی اغاز است. خطی تا بی نهایت تا شدن و فرار از این بودن... سلام.سلامي به برندگي شمشير عدالت ،سلامي به صولت تبر بت شكن و سلامي به لطافت خواب غفلت هموطنان اريايي ام. حدود ۱۰۰ روز پيش بود . من هم مثل هميشه خسته بودم .خسته از خودم خسته از هر جا و هر كس حتي خسته تر از هميشه. بي هيچ اميدي نميدونم شايد هم اميدوارتر از هميشه در انتظار ناجي اينده... اين بود كه عطاي تنها راه ارتباطم با دوستان و جامعه!!! (كه وبلاگنويسي خوانندش ) را به لقايش بخشيدم و شاد و مسرور از اينكه ناچار نيستم براي رفع تكليف هفته اي يكي دو ساعت از اوقات اتلافي ام رو تلف كنم!!! اما تو اي چند روز اتفاقاتي رخ داد كه احساس كردم اين بار نياز دارم به نوشتن.نه مثل اون روز پاييزي تو سايت دانشگاه كه به درخواست بچه ها و براي خنده و ................ بگذريم اما با يه تفاوت. ديگه نظردونی!!! ندارم. چون روح اين نوشته ها متفاوت از قبلي هاست. هر چند كه عزيزي علت اينكار رو فرار از انتقاد ميدونست ولي بايد بگم به قول معلم شهيدم ((نوشته هايي است براي نوشتن نه براي خواندن و حرفهايي است نه براي شنيدن بلكه براي گفتن)) نه اينكه نخوانند كه اشنايش با خواندنش نزديكي را احساس ميكند و نا اشنا... او از دنياي من نيبست فرصتش هم نيست تا دستش رو بگيرم و با هم از دنياهامون فراتر بريم و به جايي برسيم كه هيچ مرزي نيست....... اين بار ميخوام خودم باشم. حقيقيم رو پيدا كنم و بهش نزديك بشم. حتي فراتر از گذشته هاي خاطره انگيز. بدون توجه به اين سالهاي اخر ، اين روزهاي چندش اور. همانند دميدن روح در مردار متعفن ادمي. تا بعد .... همونطور که گفته بودم و میدونستین این اخرین پست من تو این وبلاگ بود .از همه ی شما بزرگواران به خاطر اینکه در این مدت منو همراهی کردین تشکر میکنم.اما باید اعتراف کنم که فکرش رو هم نمیکردم که قبل از رسیدن به ششمین ماهگرد!!! این کار رو انجام بدم.اون هم به خاطر اینکه زمینه ی این کار برای من مهیا نیست. (مطمئنآ علت اصلیش خودم هستم) شاید یه روزی این زمینه برای من فراهم بشه (که مطمئنآ همینطور هست اما چند سال دیگه معلوم نیست) و با یه شکل دیگه و احتمالآ مخاطبانی جدید و مطمئنآ با همین نام بهروز۹۹ به دنیای مجازی بر گردم. به امید ایرانی دموکرات ، آباد و سربلند ...
| Design By : Night Skin |

